تاريخ : سه شنبه 1391/12/08 | 10:7 | نویسنده : بهار

سلام دوستاي خوبم

باورتون ميشه اصلا حس نوشتنم نميومد اين چند وقت. خوب بريم كه تعريف كنم.

روز قبل امتحان ارشد بنده رفتم خونه مهشيد دوستم كه همونجا بخوابم و فرداش با هم بريم براي امتحان. آخه حوزه امتحانيمون يكي بودش. جالب هست كه هردو تو يه كلاس افتاده بوديم موقع امتحان.فكر كنم درخواست ميداديم ميزاشتن كنار هم بشينيم  

در حال حاضر هم داريم درس ميخونيم براي ارشد آزاد. ميدونم كه قبول ميشم آزاد رو اما وقتي ياد هزينش مي افتم پشيمون ميشم. ميگن بخون پولش ميرسه. نميدونم از كجا ميخواد برسه كه من خبر ندارم.

كلاس زبان هم ميرم در هفته دو روز. البته بيشتر وقتم رو دارم ارشد ميخونم تا زبان.

خريد عيد هم فقط ميخوام يدونه شلوار جين سفيد بگيرم چون همه چي دارم. البته يك عدد روسري تو بازار بزرگ خريدم ۳۰ تومان كه چند روز پيش ديدم قيمت زدن تو مغازه‌ها ۵۵ و يه جاي ديگه ۵۸. ببين چقدر ميخورن ايناااااااااااا

قرار هست ۸ فروردين بريم يزد. من تاحالا يزد نرفتم و شنيدم خيلي شهر زيبائي هستش. جالبه ميرم تو سايتها نگاه ميكنم همش گل و خشت ميبينم. البته اين سفر به خاطر كار خواهري هست كه تو يك و يك كار ميكنه و بايد بره نمايندگيشون تعداد موجودي كالا رو ثبت كنه كه يك روز طول ميكشه كارش و ۳ روز وقت گشت  و گذار داريم.

روزي كه قرار بود من بليط اينترنتي بخرم نميدونيد چقدر استرس به من وارد شد. وارد سايت رجا با هزار جور دنگ و فنگ شدم و بليط رو انتخاب كردم و وقتي پول كسر شدش يدفعه ديدم مدت زماني كه ميتونم تو سايت باشم تموم شده و منو پرت كرد بيرون بدونه اينكه بليط بهم بده.

يعني داشتم ديونه ميشدم. دفعه دوم، سوم و بالاخره چهارمين دفعه بليط رو تهيه كردم و پولهاي كسر شده از حساب هم تا ۲ ساعت بعد برگشت تو حسابم.

هتلها هم كه ماشالله همه پررررررر با پارتي تونستيم رزرو كنيم و با خيال راحت منتظر روز رفتن باشيم.

دوستاي خوبم هركي رفته يزد به من بگه كه كجاها برم تا بهمون بيشتر خوش بگذره. البته آثار باستانيش رو تو سايتها ديدم و ياداشت كردم.

امسال هم داره تموم ميشه با همه اتفاقاتش.  شايد تا آخرين روز سال يك پست ديگه بگذارم. شايدم نرسم.

مراقب خودتون باشيد. بوووووووووس.



تاريخ : دوشنبه 1391/11/09 | 10:5 | نویسنده : بهار

سلام دوستاي عزيزم.

اميدوارم هركجا كه هستيد خوب و سلامت باشيد.

ممنونم كه جوياي حالم بوديد و براي پدرم دعا كرديد كه سلامتيش رو بدست بياره.

بابا حالش خيلي بهتره. البته خيلي وقتها مثل بچه‌ها بهانه‌گير ميشه و من نميدونم چرا عصبي ميشم.

اين چند وقت كه نبودم رفته بودم مرخصي ۱۰ روزه براي امتحانام. خداروشكر نمره‌ها هم اومده. آخرين امتحان ديروز جوابش اومد و معدل اين ترمم شده ۱۷.۲۰

البته فك ميكردم ميتونم ۱۸ هم بشم كه ديدم انقدرها هم تو پيام نور راحت نيست معدل ۱۸ بدست آوردن.

خداروشكر درسم تموم شد، البته خيلي خوشحال نيستم چون فكر ميكنم يك چيزي رو انگاري دارم از دست ميدم. همه دوستام تعجب ميكنند وقتي من اين حرف رو ميزنم. ميگن اصولا اين حس بعد ۱ ماه به سراغ آدم مياد. نه فرداي آخرين امتحان.

يه چيزي بگم بخنديد من وقتي آخرين امتحان رو دادم همون شب نشستم پاي كتاب كه مامانم مبهوت منو نگاه ميكرد و منم گفتم اينا كتاباي ارشد هستند كه ديدم عصباني داره ميشه.

كلا اين مامان من دوست نداره من پيشرفت كنم انگاري، چرا؟ چون موقع درس خوندن لاغر ميشم.

راستي يه اتفاق جالب برام افتاد، وقتي بعد آخرين امتحان رفتم چهار وليعصر تا يكي از دوستام رو ببينم داخل رستوران بوفالو بودم كه ديدم يكي داره صدام ميكنه و برگشتم يكي از دوستاي وبلاگيم مينا رو ديدم. خيلي وقت بود نديده بودمش و خيلي خوشحال شدم.

۱٪ هم انتظار ندارم قبول بشم. اصلا هم دعا نميكنم كه قبول بشم چون ترجيح ميدم زبانم رو قوي كنم كه بيشتر به كارم مياد.

ميام به همتون سر ميزنم زودي. دوستتون دارم.



تاريخ : سه شنبه 1391/10/05 | 11:41 | نویسنده : بهار

سلام. اميدوارم خوب باشيد.

اصلا حوصله هيچ كاري رو ندارم، باورتون ميشه؟

متاسفانه تو اين يك ماه همش درگير بودم. حتي وقت نميكنم درساي دانشگاه رو بخونم چه برسه به ارشد.

بابام ميشه گفت يك ماهي هست كه مريض شده و الان ۲ هفته هست كه بيمارستان بستري هستش. شب يلدا هم خونه نبود و من خيلي غصه ميخوردم از نبودنش.

من هم كه همش دنبال كار هستم تا جام رو عوض كنم. آخه رئيس گفته بهتر بگردي و يه كار ديگه پيدا كني. شايد شركت جمع بشه.

درسته كه گفته شايد اما من تقريبا الان ۱ ماه هست كه رزومه ارسال ميكنم به شركتها و خيلي جاها هم مصاحبه رفتم. همين امروز ساعت ۹ صبح مصاحبه داشتم شركت خيلي خوبي بود. خوشم اومدش اميدوارم اگر صلاح هستش منو قبول كنند.

يه ۲ هفته اي هم هست كه يكي از دندونام رو پانسمان كردم و تازه ديروز پانسمان رو عوض كردم و قرار هست هفته ديگه پرش كنم. آخه دندون ۶ من هر طرف كه باشه خيلي حساس هستش. خود دكتر هم مونده با اين دندوناي عجيب من.

راستي رئيس بنده خدا فكر ميكرد كه تولد من ۳۰ آبان هست و فرداش برام تولد گرفته بود. خانمش برام يه بافت خيلي زيبا گرفته بود.

يه هديه هم از يك نفر ديگه گرفتم كه نميتونم بگم ميترسم كسي بياد و بخونه كه منو ميشناسه.

خواهرم كه دوسال پيش بهش پول داده بودم پولم رو پس داده و منم گذاشتم بانك كه بعد ۵ ماه وام بگيرم با بهره ۴٪ . مگه اينكه اينجوري پول جمع كنم من.

يه خبر خيلي خيلي بد هم كه داره آزارم ميده اين هست كه دانشگاه يكي از درس‌ها رو تاريخ امتحانش رو تغيير داده و انداخته دقيقا وسط امتحانم و من الان در ۹ روز ۶ تا امتحان دارم.

دوستاي خوبم اگر بهتون دير سر ميزنم منو ببخشيد.

راستي دعا كنيد برام كه بابام خوب بشه و اينكه يه كار خوب پيدا كنم و يكم آرامش پيدا كنم.

مراقب خودتون باشد. دوستون دارم.


پی نوشت۱: خبر رسیده که عفونت رسیده به کبد بابام. امیدوارم جدی نباشه و بابام زودی خوب بشه. امروز میرم ملاقاتش.



تاريخ : دوشنبه 1391/08/29 | 12:2 | نویسنده : بهار
سلام به همه دوستاي خوبم.

اميدوارم خوب باشيد و سرحال. اگه حال منو بخواهيد خيلي رو به راه نيستم.

امروز روز تولدم هست اما هيچ حسي ندارم. من هر سال اين برنامه رو دارم كه روز تولدم دپ هستم.

ديروز من سر كار نرفتم و رفتم خونه دوستم مهشيد كه با هم درس بخونيم. بعد از اينكه ناهار خورديم و باز شروع كرديم به درس خوندن مهشيد وقت دكتر داشت كه با مامانش رفت و من همچنان درس ميخوندم كه...

بله ديدم يكدفعه مهشيد با يك كيك و شمع روشن اومدش تو اتاق خوابش و البته با دوربين روشن كه داشت لحظه ها رو ثبت ميكرد.

دستش درد نكنه بعد برام تو خونه خودشون تولد گرفتن و به خانوادم هم گفته بودند كه من شب اونجا بمونم.

خيلي خوب بود. موقع بريدن كيك هم به قول خودش رسم بود كه كيك رو بمالن رو صورتم و اين كار رو هم كاردند و از من عكس انداختن با اون قيافه.

الان سر كار هستم و اولين اس ام اس تبريك رو هم همراه اول بهم داده.

بايد رفتني خونه هم كيك بگيرم و ببرم خونه براي خانواده.

رئيس امسال مثل اينكه يادش نيست تولدمه. البته بهتر چون من حال و هواي تولد بازي رو اصلا ندارم.

درس هاي ارشد خيلي سنگينه و من عمرا بتونم تمومشون كنم. البته ميدونم كه رتبم خيلي خوب نميشه اما اگرم قبول نشدم سال بعد دوباره شركت ميكنم.

مراقب خودتون باشيد دوستاي خوبم. بوس



تاريخ : سه شنبه 1391/08/16 | 16:1 | نویسنده : بهار
سلام دوستای خوبم. امیدوارم خوب باشید.

تو این چند روزه حال روحی خیلی خوبی ندارم. یکم هم درسام داره سنگین میشه. آخه تصمیم که نمیشه گفت گرفتم . بلکه این برادرزاده بنده منو دور از جون شما ... کرد که ارشد شرکت کنم. بنده هم همین الان که این پست رو بگذارم دارم میرم انقلاب که کتابهای تست رو بخرم و شروع کنم به درس خوندن.

راستی بچه ها من چند روز پیش جلوی مرکز خرید میلاد از دست ارشاد فرار کردم. چون من عادت دارم همش مانتو کوتاه میپوشم.

هر وقت هم میرم اول شریعتی برای دندان پزشکی باز فرار میکنم که نگیرن منو.

اتفاق خاص دیگه ای نیافتاده جز اینکه برام دعا کنید و انرژی بفرستید تا ارشد قبول بشم.

مراقب خودتون باشید. بوس



تاريخ : یکشنبه 1391/08/07 | 10:22 | نویسنده : بهار

 

 ماجراهاييييييي دندوناي بهارييييييييييي

 

سلام دوستاي خوبم. اميدوارم خوب باشيد.

من نميدونم چرا اين كار دندون من تموم بشو نيست.

بعد از اينكه دندون عقلم رو كشيدم و جاش خوب شد رفتم براي قالب گيري روكش دندون شماره هفتم و دندون شماره ششم.

متاسفانههههههههههههههه پارسال يك دكتري كه دندون شش من رو عصب كشي كرده بود برداشته بود با دندون شماره پنجم يكسره كرده بود و من نميتونستم نخ دندون بكشم.

دكترم كه اين دوتا رو خواست از هم جدا كنه يكدفعه ديدم داره با افسوس به من نگاه ميكنه. بهش گفتم چه گندي زده دكتر؟

گفت كه دندون شماره پنجت رو سوراخ كرده و چيزي بهت نگفته.

من:

دكتر:

من:

بهم گفت فعلا قالب ميگيرم بعد كه اومدي قالب رو امتحان كنيم اينو برات درست ميكنم.

روز چهارشنبه مرخصي گرفتم و صبح رفتم بانك كه مدارك اتمام وامم رو بگيرم و بعد اون رفتم جائي براي مصاحبه. آخه با رئيسم كمي بحثم شده و امكان داره كارم رو عوض كنم.

بعد از مصاحبه كه اصلا خوشم نيومدش ساعت ۱۲ رفتم ناهار خوردم و بعدش رفتم سمت مركز پژوهش (اگه درست بگم) كه پايانامه ها رو ثبت ميكنند تا پروژه دانشگاهم رو تموم كنم.

بلهههه رسيديم به تايم رفتن به دندان پزشكي كه بنده بايد ساعت ۱۵.۳۰ اونجا ميبودم. از قرار كه ترافيكي وجود نداشت در اون تايم بنده ۵۰ دقيقه زود رسيدم و از طرفي نگو مطب ساعت ۳ باز ميشه.

بعد از اينكه منشي مطب اومدش و جلوتر از من كسي بود كه راه انداختتش. چي شد؟ نوبت من شد.

     

الان ميگم اين گريه ها چي هستند. دكتر كه دندونم رو بي حس كرد و شروع كرد به تراشيدن و صاف كردن دندون پنج سوراخ شدم، چنان جيغيييييييييي كشيدم كه بنده خدا از جاش پريد. گفت دهنتو باز كن دوباره بي حسش كنم.

اين دوباره بي حس كنم ها تا ۷ يا ۸ مرحله طول كشيد. دندون مبارك قصد بي حس شدن نداشت. بدبخت از تعجب نميدونست چيكار كنه. منم كه گريه ميكردم ها. شانس آورد كه كسي به جز من مريضش نبودش. يكي هم تل كرد كه نمياد.

به منشيش برگشته ميگه صداي راديو رو زياد كن كه اين دختر جيغ ميكشه نره بيرون صداش. چشمتون روز بد نبينه نگو اين سوراخ تو اين يكسال كه وجود داشته دندون رو كاملا حساس كرده. اين موضو باعث شد دندون سالمم رو به ناچار عصب كشي كنيم كه دوباره كاري نشه.

بنده خدا منشي مطب در حالي كه دكتر با ترس دندون رو ميتراشيد داشت منو دلكاري ميداد كه يكدفعه نفس من رفت و ديگه نيومد. چشمتون روز بد نبينه كه شروع كردم سرم رو كوبيدن به صندلي و تقلا ميكردم كه نفس بكشم.

بنده خدا دكتر سرم رو گرفت و مدام ميگفت باشه بهار ديگه كاريت ندارم. تو اون حال بدم كه با گريه همراه بود كم مونده بود بخندم. آخه داشت دروغ ميگفت خوب.

يعني فش دادم هااااااااااا به دكتر پارساليه. خوب كردم.

بعد از اينكه كارش تموم شد برام نسكافه درست كردند با كيك بهم خوراندن تا فشار افتاده برگرده سرجاش.

دكتر خيلي خوب و مهربونيه. من آدمي هستم كه دونه دونه ميرم دندون درست ميكنم اما از وقتي اينو پيدا كردم ميخوام همرو يكدفعه درست كنم.  آخه ميترسم از دست بدمش.

دوستاي خوبم ببخشيد كه همش در رابطه با دندون شد.

راستي تو روح دكتر پارساليم.

آهاااااااااان ما داريم خونمون رو ميسازيم و بابام قول داده واحد ۷۱ متري رو بزنه به نام من و دوتا خواهرم. جونميييييييييييييييييييي

مراقب خودتون باشيد دوستاي خوبم



تاريخ : یکشنبه 1391/07/23 | 13:52 | نویسنده : بهار
 

سلام دوستاي خوبم. اميدوارم خوب خوب باشيد.

آخ ياد دندون عقلم افتادم كه كشيدمش دردم گرفت باز. بماند كه يكي ديگش هم مونده.

اون روز كه دندونم رو كشيدم دكترم گفت كه اگه مشكلي داشتي ميتوني بهم تل كني. منم وقتي رسيدم خونه ديدم خون ريزي دندونم خيلي زياده و تل كردم دكتر. چي بگه خوبه؟

دختر من دندونت رو كشيده بودم كه ديگه نتوني حرف بزني.

خداروشكر وضع دندونم خيلي خوبه. البته قراره فردا برم براي قالب روكش.

بچه هااااا بگم براتون از آخر هفته پيش كه جاي همتون خالي بود.

روز ۱۹/۷/۹۱ بنده بعد از سركار رفتم خونه و آماده شدم و رفتيم عروسي دختر دائيم. همون شب قرار بود مامان به همراه خانواده خاله و خيلي هاي ديگه برن شهرستان يه عروسي ديگه.

البته قرار بود من و خواهرم هم بريم كه اين خواهري زير بار نميرفت. تو مجلس بوديم كه عروس‌خالم برگشت گفت ما يه كوپه كامل گرفتيم و ۲ تا از بليط ها اضافه هست.

منو ميگي رفتم تو فكر تا اينكه ديدم ساعت ۹.۲۰ شام رو آوردند. همون موقع بود كه يه فكر مثل چت از ذهنم رد شد و تل كردم پسر خواهرم و بهش گفتم شام خوردين كه ديدم بلهههههه. دائيم بخاطر رسيدن فاميل به قطار گفته شام رو زود سرو كنند.

نبوديد ببينيد منو خواهرم رو كه مثل فرفره لباسامون رو عوض كرديم و به حالت دو رفتيم سمت درب خروج در اون حال مامانم ميگفت كجا كه بهش گفتم راه آهن ميبينمت.

با بچه خواهرم مثل جت رفتيم خونه و سريع يه چمدون بستيم و راه افتاديم راه آهن. موقع رفتن سمت راه آهن تو ماشين ميزديم و ميرقصيديم. اگه پليس ما رو ميگرفت امكان نداشت برسيم و خدا رحم كرد كه اين اتوبان نواب راه افتاده وگرنه كلا نميرسيديم.

ما وقتي رسيديم راه آهن به صورت دو سوار قطار شديم چون قطار ۱۱ حركت ميكرد.

وااااااااااااااااااااااي يعني ميتونم بگم جاي همتون خالي بود من بعد ۱۷ سال رفته بودم شهرستان. خيلي خوش گذشت.

جالبيش اين بود كه همه خونه ها نه تنها ال سي دي داشتن بلكه ماهواره، كامپيوتر و خيلي چيزاي ديگه هم داشتن. مونده بودم اومدم روستا يا شهر.

ما كه اونجا بوديم يه بره به دنيا اومد كه متاسفانه مادرش موقع زايمان از دنيا رفت. خيلي غصه خوردم.

با همه چي هم عكس انداختم حتي طويله  با گاو گوسفند و بره.

يه عالمه هم سيب چيدم و با خودم آوردم.

يه چيز جالب عروس به من ميگه چند سالته بهش ميگم ۲۹ سالمه. انقده هنگ كرده بود آخه خودش ۱۵ سالش بود. بهم ميگه ماشالله چه خوب موندي بعد برگشته ميگه چندتا بچه داري. مونده بودم چي بگم. بهش گفتم من ازدواج نكردم كه كاش بوديد چشماشو ميديديد. خنده دار شده بود از شدت تعجب.

ديگه از كجا بگمممم. آهان داشتم چمدونم رو ميبردم سمت خونه دختر دائي مامانم كه ديدم پسراي روستا به من ميگن تاكسي فرودگاه. مونده بودم بخندم يا اخم كنم بهشون.

ببخشيد كه انقده قاطي باطي نوشتم.

 



تاريخ : شنبه 1391/07/08 | 11:3 | نویسنده : بهار

سلام دوستاي خوبم.

بريم كه تعريف كنم تو اين يك هفته چه بر من گذشته.

بنده ۲۱/۶/۹۱ رفته بودم دندانپزشكي و دندان شماره ۷ رو برام دكتر عصب كشي كردش و بعد هم پانسمان. تو پست قبلي بهش اشاره نكردم چون حالش انقد خوب بود كه يادم رفته بود. روز ۲۲/۶/۹۱ هم رفتم جرمگيري كردم تا دندونام خوشگل بشه مثل خودم.

قرار بر اين بود كه روز ۱/۷/۹۱ برم تا دكتر برام پرش كنه كه دقيقا روز ۲۹/۶/۹۱ همون روزي كه پست قبلي رو گذاشته بودم شب كه رفتم خونه با داداشم جر و بحثم شد كه گفتنش اينجا خيلي خوب نيست.

من با اين داداشم ۷ سال پيش يه جرو بحث داشتيم كه من از اون زمان به اينور ديگه باهاش حرف نميزنم چون اون موقع منو زدش البته سوء تفاهم شده بود براش. خاك تو سرش.

روز ۱/۷/۹۱ كه رفتم دكتر براي پر كردن دندونم به دكتر گفتم دكتر دندونم درد ميكنه. گفت كه اين امكان نداره، دندونت عصب كشي شده.

وقتي دندونم رو معاينه كرد بهم گفت همش با اينور غذا خوردي كه من گفتم نههههه. چطور دكتر؟

گفت دختر خوب دندونت شكسته.

منو ميگي شروع كردم به گريه كردن و اينكه نميزارم بكشيش. دكتر بهم فقط نگاه ميكرد و وقتي ديد كمي آروم شدم گفت: بهار جان من نميخوام بكشمش فقط ميخوام تيكه شكسته رو در بيارم و بعدش هم گفت دندونات رو به هم ساويدي كه ياد دعوا با داداشم افتادم.

به دكتر گفتم كه بله و اشكام شروع به ريختن كرد. دكتر مثل يه پدر مهربون اشكام رو پاك كرد و آمپول بي حسي رو زد و بعدش هم تيكه شكسته رو در آوردش و گفت كه ميشه درستش كرد. اول فكر كردم اميدواري الكي داده.

مجدد پانسمان كرد و قرار شد صير كنم تا روز ۵/۷/۹۱ . وقتي تو تاريخ گفته شده رفتم دكتر تو دهنم يه تيكه فلز گذاشت به عنوان پايه دندونم و برام پايه سازي كرد و گفت تا ۳ هفته صبر كنم كه تمام واكنشهاي خودش رو نشون بده و بعد برم كه برام قالب كنه و دندونم رو پر كنه.

بماند كه همين فردا قراره برم و دندون عقلم رو بكشه. بچه ها من دور از جون مثل سگ از دندون كشيدن ميترسم به دكتر هم گفتم اما همش انرژي مثبت ميده و ميگه من نميذارم دردت بياد.

دكتر خيلي خيلي خوبي هستش وقتي زير دستش هستم احساس آرامش ميكنم. خيلي مهمه كه آدم احساس آرامش كنه زير دست دكتر دندانپزشك.

برام دعا كنيد اين دندونم درست بشه زودي.

مراقب خودتون باشيد. ميبوسمتون.

اااااااا راستي بچه ها من نمره زبانم رو ۱۰۰ شدم.

 



تاريخ : چهارشنبه 1391/06/29 | 11:56 | نویسنده : بهار

سلام.

يعني بگو يك ذره حس نوشتن دارم. اصلا.

نميدونم چرا اينجوري شدم. همش خوابم مياد و كسل هستم. شب كه ميرسم خونه تو همون پله هاي خونه دوست دارم بخوابم. (پله‌هاي خونمون فرشه آخه)

الان چند روزه ساعت ۹ ميرسم خونه. يا كلاس دارم يا دنبال كار خاصي هستم.

روز جمعه رفتم خونه دوستم مهشيد كه دعوتم كرده بود. من بودم و خودش. آخه مامانش شمال هستش. ميخواست برام آشپزي كنه دستپختش رو بخورم. خدائيش دوستم دستپختش خوبه.

روز شنبه رفتم آرايشگاه تا ابروهامو مرتب كنه.

روز يكشنبه رفتم كلاس زبان.

روز دوشنبه رفتم جلوي نمايشگاه بين المللي و يكي از دوستانمون كه از استانبول اومده بود رو بردم جائي تا كيف چرم ببينه و اگر خوب هست واردات انجام بده براي كشورشون.

بعدش قرار بود ببرمش آزادي كه يك آقاي تبريزي بياد دنبالش تا ببردش تبريز و از اونجا اين بنده خدا پرواز داشت به استانبول.

من تا بتونم حاليه اين آقا كنم كجاي ميدون هستيم ديوانه شدم. طوري بود كه كاراتاش (مهمونمون)فهميده بود دارم حرص ميخورم.

روز سه شنبه هم باز رفتم كلاس زبان.

امروزم قراره برم كيف مردونه بخرم براي رئيسم. خودش بهم گفته اين كارو براش كنم منم ميخوام به عنوان كادو تولد بگيرم براش. اگه دعوام نكنه البته. آخه ميگه چه دليلي داره تو براي من كادو بگيري من بايد بگيرم چون مديرم؟!

از اونجا هم بايد برم انقلاب تا آخرين كتابهاي ترم تحصيلي اين دانشگاه پيام زور رو بخرم.

فردا هم بايد برم خونه دوستم مهموني كه بيش از يك سال هست ازدواج كرده و من هنوز نرفتم خونش. خجالت داره به خدا. نميدونم چي براش بخرم.

حالا شما بگيد من حق دارم وا برم يا نه.

مراقب خودتون باشيد. بوس بوس



تاريخ : سه شنبه 1391/06/14 | 9:6 | نویسنده : بهار
سلاممممممممممممممم به همگييييييييييييييييييي

من اومدم. بريم كه تعريف كنم.

اينجانب بهار ۲ هفته پيش يكم خل شده بودم و به همين دليل رفتم و از سپردم برداشت كردم و رفتم خريد.

دو دست بوليز و شلوار خونه از هاليدي خريدم كه شد ۰۰۰/۸۱ بعدش رفتم يه كفش مدل كالج خريدم كه شد ۰۰۰/۵۴ بعدش رفتم و يك عدد كتوني خريدم كه اين دومين كتونيم هست تو اين ماه كه شد ۰۰۰/۲۲۰

مامانم هنوز كفش و كتونيم رو نديده چون منو دعوا ميكنه.

اما از كتونياي جديدم خيلي راضي هستم انگاري رو هوا داري راه ميري. انقدر كه راحت هستش.

خواستم سايت كتوني رو براتون بگذارم اما متاسفانه همش فيلمش رو پيدا كردم و اينترنتتون تموم ميشه اگه بخواهيد ببينيد.

بگم براتون كه بنده هفته پيش رفتم مسافرت شمال. با دوستم مهشيد. جاتون خالي رفتيم آفتاب گرفتيم و بنده الان كمي تيره شدم.

شمال كه بودم دراكولا كتفم رو زده و متاسفانه يكم مثل عفونت كرده نشون ميداد كه ديشب بتامتازون با تجويز خودم زد كه الان بهتره. (همين الان نگاش كردم)

تا از شمال رسيدم خونه هم ۲ تا امتحان پشت سر  هم دادم كه الان نگاه كردم يكيش نمرش اومده و شدم ۱۷.۳۳

بيشتر از اين هم انتظار نداشتم چون زياد نخونده بودم. يدونه ديگه از امتحانام مونده كه اونو هم بدم راحت ميشم. البته اين ترم.

راستي من ترم بعد به سلامتيييييييييييييي و اگه پيام نور بگذاره فارغ‌التحصيل ميشم.

جديدا خيلي خسته ميشم چون كلاس زبان هم ميرم و انرژيم همش ميره و ناي هيچ كاري رو ندارم.

دوستاي خوبم مراقب خودتون باشيد.

 

پي نوشت ۱: دلم پارك ارم ميخواد، يكي بياد منو ببره.

پي نوشت ۲: خدايا به من انرژي بده درسم تموم شد بتونم ارشد هم شركت كنم